امروز دوشنبه, 27 دی 1395 - Mon 01 16 2017

منو

کلیپ انقلاب قرآن

  • نوشته شده توسط مدیر سایت
  • دسته: صوت و فیلم
  • بازدید: 2059

پایگاه اطلاع‌رسانی KHAMENEI.IR در پنجمین قسمت از مجموعه چندرسانه‌ای عبدصالح، خاطره‌ای از اولین روزهای بازگشت حضرت امام خمینی رحمه‌الله در سال ۱۳۵۷ به كشور و ماجرایی درباره‌ی انس ایشان با كلام‌الله مجید را منتشر كرد. عنوان این قسمت «انقلاب قرآن» است و بخشی از فایل صوتی خاطره‌ی رهبر انقلاب برای اولین بار پس از سی و سه سال در این برنامه منتشر می‌شود.


متن خاطره‌ی رهبر انقلاب اسلامی:


بیانات در جلسه درس تفسیر قرآن كریم ۱۳۶۰/۱۱/۰۹
امام كه آمده بودند ايران - سال ۵۷ - خب ما اوّل يك نظر امام را ديديم، سالى كه ايشان، روزى كه ايشان وارد شدند آن‌جا زيارت كرديم امام را بعد هم شب كه آمدند مدرسه‌ى رفاه يك نظر ديديم، نزديك هم نرفتم كه مبادا مزاحمشان بشويم كه همه‌ى دورشان را گرفته بودند، مى‌بوسيدند، من گفتم، من يك نفر حداقل اذيت نكنم امام را، نرفتم،[گفتم] بعد مى‌رويم خدمت امام. فردا شبش بود ظاهراً، يا يكى دو شب بود كه آن مدرسه‌ى علوى بودند، فرستادند ما را خواستند، بنده و بقيه‌ى برادرانى كه عضو شوراى انقلاب بوديم ماها را خواستند. من وارد اتاق شدم، سر شب بود ديدم امام نشستند پشت قرآن دارند قرآن مى‌خوانند. حالا كِى است؟ دو سه روز بعد از ورود امام، آن روزهايى كه شماها لابد يادتان هست در خيابان ايران و آن محوطه‌ى اطراف چه خبر بود از جمعيت و ولوله‌ى جمعيت. امام مراجعات به او شده، آمده‌اند، رفته‌اند. حالا غير از اين‌كه مردم آمده‌اند مراجعه كردند، افراد خصوصى، سياستمداران، روحانيون، - نمى‌دانم - دوستان قديمى، افراد متفرقه آمدند خدمت امام، يكى پيشنهاد كرده، يكى پرسيده، يكى چيزى گفته، مرتب مشغول بود امام. سرشب ايشان در اين همه غوغا كه حالا بعدش هم باز يك عدّه‌اى بخواهند ملاقات كنند، يك عدّه‌اى كار دارند، تا آخر شب باز امام كار داشت، در همه‌ى اين غوغاها بعد از نماز مغرب و عشا ايشان نشسته بودند در يك اتاق تنها انگار كه در اين دنيا هيچ خبرى نيست قرآن را باز كرده بودند، مشغول قرآن خواندن بودند. يعنى امام یك روز هم قرآن خواندن يادشان نمى‌رفت؛ مرتب قرآن مى‌خواند. ببينيد اين دل با قرآن آشناست كه اين‌جورى است.


۱۳۷۶/۱۱/۱۴
یكى از خاطرات خيلى جالب من، آن شب اوّلى است كه امام وارد تهران شدند؛ يعنى روز دوازدهم بهمن - شب سيزدهم - شايد اطّلاع داشته باشيد و لابد شنيده‌ايد كه امام، وقتى آمدند، به بهشت زهرا رفتند و سخنرانى كردند، بعد با هلى‌كوپتر بلند شدند و رفتند.
تا چند ساعت كسى خبر نداشت كه امام كجا هستند! علّت هم اين بود كه هلى‌كوپتر، امام را در جايى كه خلوت باشد برده بود؛ چون اگر مى‌خواسشت جايى بنشيند كه جمعيت باشد، مردم مى‌ريختند و اصلاً اجازه نمى‌دادند كه امام، يك جا بروند و استراحت كنند. مى‌خواستند دور امام را بگيرند.
من در مدرسه رفاه بودم كه مركز عملياتِ مربوط به استقبال از امام بود - همين دبستان دخترانه رفاه كه در خيابان ايران است كه شايد شما آشنا باشيد و بدانيد - آن‌جا در يك قسمت، كارهايى را كه من عهده‌دار بودم، انجام مى‌گرفت؛ دو، سه تا اتاق بود. ما يك روزنامه روزانه منتشر مى‌كرديم. در همان روزهاى انتظار امام، سه، چهار شماره روزنامه منتشر كرديم. عدّه‌اى آن‌جا بوديم كه كارهاى مربوط به خودمان را انجام مى‌داديم.
آخر شب - حدود ساعت نه‌ونيم، يا ده بود - همه خسته و كوفته، روز سختى را گذرانده بودند و متفّرق شدند. من در اتاقى كه كار مى‌كردم، نشسته بودم و مشغول كارى بودم؛ ناگهان ديدم مثل اين كه صدايى از داخل حياط مى‌آيد - جلوِ ساختمان مدرسه رفاه، يك حياط كوچك دارد كه محلِّ رفت و آمد نيست؛ البته آن هم به كوچه در دارد، ليكن محلِّ رفت و آمد نيست - ديدم از آن حياط، صداى گفتگويى مى‌آيد؛ مثل اين‌كه كسى آمد، كسى رفت. پا شدم ببينم چه خبر است. يك وقت ديدم امام از كوچه، تك و تنها به طرف ساختمان مى‌آيند! براى من خيلى جالب و هيجان‌انگيز بود كه بعد از سالها ايشان را مى‌بينم - پانزده سال بود، از وقتى كه ايشان را تبعيد كرده بودند، ما ديگر ايشان را نديده بوديم - فوراً در ساختمان، ولوله افتاد؛ از اتاقهاى متعدّد - شايد حدود بيست، سى نفر آدم، آن‌جا بودند - همه جمع شدند. ايشان وارد ساختمان شدند. افراد دور ايشان ريختند و دست ايشان را بوسيدند. بعضيها گفتند كه امام را اذيّت نكنيد، ايشان خسته‌اند.
براى ايشان در طبقه بالا اتاقى معيّن شده بود - كه به نظرم تا همين سالها هم مدرسه رفاه، هنوز آن اتاق را نگه داشته‌اند و ايام دوازده بهمن، گرامى مى‌دارند - به نحوى طرف پله‌ها رفتند تا به اتاق بالا بروند. نزديك پاگرد پله كه رسيدند، برگشتند طرف ما كه پاى پله‌ها ايستاده بوديم و مشتاقانه به ايشان نگاه مى‌كرديم. روى پله‌ها نشستند؛ معلوم شد كه خود ايشان هم دلشان نمى‌آيد كه اين بيست، سى نفر آدم را رها كنند و بروند استراحت كنند! روى پله‌ها به قدر شايد پنج دقيقه نشستند و صحبت كردند. حالا دقيقاً يادم نيست چه گفتند. به‌هرحال، «خسته نباشيد» گفتند و اميد به آينده دادند؛ بعد هم به اتاق خودشان رفتند و استراحت كردند.
البته فرداى آن روز كه روز سيزدهم باشد، امام از مدرسه رفاه به مدرسه علوىِ شماره دو منتقل شدند كه برِ خيابان ايران است - نه مدرسه علوى شماره يك كه همسايه رفاه است - و ديگر رفت و آمدها و كارها، همه آن‌جا بود. اين خاطره به يادم مانده است.